تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

دریای بارانی ...

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

اینم یه غزل از مرحوم منزوی برای شروع

خیال خام پلنگ من -بسوی ماه جهیدن بود

وماه را زبلندایش به سوی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید وپنجه به خالی زد

که عشق-ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

گل شکفته خداحافظ -اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بودش


19:16 | سيدبارانی |